تلفن کتاب های خوب:

دسته بندی ها

    شکار هیولا

    1 (از 1 رأی)
    ناموجود
    موجود شد باخبرم کن
    توضیحات

    خلاصه کتاب شکار هیولا

    این کتاب مربوط به خاطرات آقای «سِنتینِل آرکیو170 لاکهید مارتین» در دوران مأموریتش در کشور افغانستان و سپس ماجراهای مربوط به مأموریت فوق سری اش در جاسوسی از تأسیسات هسته ای ایران است، اما زندگی او پس از این ماجرا هم بسیار پرماجرا و تکان دهنده بوده است. آرکیو170 پس از بازگشت به ایالات متحده آمریکا، سخت ترین بازجویی های سازمان سیا و سازمان اطلاعات ارتش آمریکا را تحمل کرد تا ثابت کند در عملیات های پیچیده وزارت اطلاعات ایران به جاسوس ایران تبدیل نشده است. نهایتا نیز با فشار خانواده پرنفوذ «لاکهید مارتین»، سازمان سیا به شرطی با استعفای آرکیو170 از سیا موافقت کرد که حافظۀ او طی فرآیندی پنج لایه کاملاً پاک شود و حسگرها و اندام حساس بدنش، جدا گردند.
    در واقع سیا برای اینکه تحت فشار خانوادۀ پرنفوذ لاکهید مارتین نمی توانست جاسوس ارشد خودش را بکُشد، شرایطی را تعیین کرد تا با عمیق ترین شستشوی مغزی ممکن، عملاً جسم نیمه جان او از سیا خارج شود.
    این دستکاری های گستردۀ نرم افزاری و سخت افزاری، شوک های الکتریکی بسیار قوی و جراحی های گسترده برای برداشتن اندام های حساس بدن، آرکیو170 را به حال مرگ انداخت و اگر مراقبت های همسر دلسوزش خانم اسپوکی و مهارت مهندسان ایرانی در پیوندهای موفق اندام بدنش نبود، قطعاً آرکیو170 زنده نمی ماند.
    اما این، همۀ ماجرا نبود. پس از مهاجرت آرکیو170 و همسرش به آفریقا، «آژانس امنیت ملی» آمریکا ایشان را به عنوان یکی از اهداف سطح قرمز سیستم هوشمند جاسوسی «اشلون» در سطح جهان نشان گذاری کرد. به گونه ای که هر تماس تلفنی، پستی یا اینترنتی با ایشان، فرد تماس گیرنده را به فهرست افراد پرخطر برای ایالات متحده می افزود.

    برشی از متن کتاب شکار هیولا

    آسمان «قندهار»، آبیِ آبیِ آبی بود. یک آبی بی‌کران که از قهوه‌ای آفتاب‌خورده کوهها شروع می‌شد و یک‌سره بالا می‌رفت تا همهٔ چشم را پر کند. خورشید ماه سپتامبر، هنوز گرمای تابستانی‌اش را داشت.
    همسرم «اسپوکی»7 خلبانی‌اش را روی حالت اتوپایلوت گذاشته، چشمهایش را بسته و بالهایش را باز کرده بود و با هیکل بسیار درشت اما چابکش، روی هوا سر می‌خورد و از تابیدن نور درخشان خورشید روی بدنه براقش، لذت می‌برد. او خیالش راحت بود که من کنارش هستم و با چشمهای تیزبینم از او مراقبت می‌کنم.
    یک چشمم به اسپوکی بود و یک چشمم به مسیر باقی‌مانده تا هدف. هرچند از نگاه کردن به اسپوکی سیر نمی‌شدم اما بایستی مراقب می‌بودم این بار هم عملیات شناسایی تروریستهای «القاعده» و انهدام آنها درست انجام شود و هر دوی ما، به سلامت به پایگاه برگردیم. ده سال از حمله القاعده به برجهای دوقلوی شهر زیبای ما، نیویورک، می‌گذشت و چهار ماه بود «اسامه بن‌لادن»، رهبر القاعده را کشته بودیم اما هنوز نتوانسته بودیم از شر وجود شیطانی آنها خلاص شویم.

    ناموجود
    موجود شد باخبرم کن